دپلوم انجنیر خلیل الله معروفی                                                  برلين، 29 سپتمبر 2007                                                                                     

عالم برزخ یا "جهان خواب ها"

و

عُـنوان های "اَو بُـر مسکه تراش"

وقـتی مقالۀ « از "سرخیل دزدان" تا "سرخیل میدان"» را مینوشتم و ترکیب "جهان خوابها" از نوک خامه جهید، از آن آنقـدر خوششم آمد که خواستم آن را عـنوان مقالتی مستقـل  قـرار بدهـم. اینست که این مقالت را، خاص برای همین عـنوان می نگارم. بسا نویسندگان معمولاً وقـتی مقاله ای می نویسند، عـنوانش را فـراخور حال موضوع  آن مقالت انتخاب میکنند. من مگر بسیار مایلم که برای یک عـنوان جالب مقاله بنویسم، درست معکوس دیگران و مخالف میلان ایشان. چه کنم که نوک  این قـلم همین طور تراشیده شده.

من از عـنوان های خسته کننده  و یکنواخت مقالات خوشم نمی آید. مزاج من مسکین از عـناوین تقـلیدی  و متحد المآل سخت غـمـین میگردد. زمانی در یکی از یادداشتهایم عـناوین  دلگیر را "او بُـر ِ مسکه تراش" لقـب داده بودم و بگذارید که هـمان یادداشت را بکشایم :

-----------------------------------

-------------------------

عُـنوان های "اَو بُـر مسکه تراش"

 

سخنان من در این نوشتۀ کوتاه متوجهِ آن مقالات افغانان عـزیز است، که به "کاردِ کُند" شباهـت دارند، کاردی که اگر بر گردن "مسکه" و "آب" هم بخورد، نه مسکه را میخراشد و نه آب را می تراشد. من همچو مقالات را به طنز عامیانۀ کابلی "او بر مسکه تراش" مینامـم. کابلیان عـزیز که در طنز گفـتن و باصطلاح خود شان "قـلی پراندن" * مهارتی عجیب و غـریب دارند و به اصطلاح ابوالفـضل بیهقی ــ مؤلف "تاریخ بیهقی" ــ  ، درین عـرصه "آیت" اند، اصطلاحات و کنایاتی دارند، که هـر کدام بذات خود معانی بزرگ را افاده میکند. بعضاً یک طنز و کنایۀ کابلیان اوقـیانوسی از مفاهـیم را در یک "کلمه" و در یک "ترکیب" بیان میکند. کابلیان ارجمند که "پرورش دیده" و "پرورش دهـندۀ" فـرهـنگی بنام "فـرهـنگ کابلی" میباشند، "کارد کند" را از روی "طنز" و "طیره" و "کتره" و "کـــََور" با ترکیب "او بُر مسکه تراش" تشبیه و تشریح می کنند، یعنی که کاردی که فـقـط قـدرت "بریدن آب" و "تراشیدن مسکه" را دارد. من مگر قـدمی فـراتر رفـته میگویم، که بعض سخنان حتی "او بر مسکه تراش" هـم نیستند. صاحان اینطور مطالب رنج میبرند، زحمت می کشند، عـرق  می ریزند و به هـزار خـواری می نویسند، اما چیزهائی را مطرح میکنند و طوری مطرح میکنند، که از جبین نوشته میتوان نتیجه و حاصله اش را خـواند؛ بی تفاوتی ، سردرگمی ، تکرار مکررات بی مزه ، پند و اندرزهائی که نه جائی را میگیرند و نه کسی را قانع میتوانند ساخت و ....  من نظر همان دوستم را کاملاً تأئید میکنم که باری گفـته بود :

« گم کو نوشتی ره  که شرنگ نداشته باشه. » (گم کن نوشته ای را که شرنگ  نداشته باشد )

 

همان گونه که گفـته اند "سالی که نکوست از بهارش پیداست" بعضاً عـنوان یک مقاله خود گویای مطلب است و میگوید، که چه انتظاری  از آن مقاله برده شده میتواند. عـنوان های یکنواخت و خسته کن متحدالمآل چنگی به دل نمیزنند. چه توقعی از مضامینی راجع به "بهار" میتوان داشت، وقـتی به عـناوینی از قـبیل "به پیشباز بهار برویم"  ،  "بهار میرسد"  ، "مقـدم بهار را گرامی بداریم"  و "گرامیداشت بهار" برخوریم؟؟؟ 

و یا در مورد "روز زن" و "روز مادر" و "سالروز درگذشت کسی" عـناوینی از قـبیل "به مناسبت ارج گزاری روز مادر" ،  "به خاطر گرامیداشت  روز مادر" ، "روز زن را گرامی میداریم" ، "بزرگداشت از روز زن" ، "به بهانۀ روز مادر" یا "به بهانۀ بیست و هـشتمین سالروز درگذشت فلان شاعـر" ؟؟؟ بسا نویسندگان افغان میخواهـند خود را در شیما و چوکات و باصطلاح  فارسی ایران "چارچوب"ی بگنجانند، که معمول نویسندگان ایرانی است. مثلاً به همین عـنوان "به بهانۀ روز زن" نظر اندازید، که چقـدر بی مفهوم است. "به بهانۀ روز زن" یعنی چه؟؟؟ چه جای بهانه است، که  می خواهی بدان توسل جسته و قـلم را روی کاغـذ بلغزانی؟؟؟ مگر نوشتن در بارۀ "زن" ــ  این گوهـر والا و بی همال آفـرینش ــ  بهانه میخـواهـد؟؟؟؟؟

 

نویسندۀ  افغان شنیده که کدام نویسندۀ ایرانی عـنوان مقالۀ خود را با "بهانه" عـیار ساخته بود و بعد برای ایرانیان بسیار دیگر هم بهانه ای پیدا گردید، تا کلمۀ "بهانه" را در عـنوان مقالات خویش بگنجانند و بعد این افغان بیچاره  و بی مضمون که چیزی دیگر از مقاله نویسی ایرانیان دستگیرش نگردیده، غـیر از نشخوار "تفاله" ، به همان تفاله بسنده میکند و هی کلمۀ "بهانه" را در هـر عـنوان بکار می بندد.

یا در مورد تجلیل استقلال افغانستان عـناوینی چون  "28 اسد روز استرداد استقلال کشور را گرامی میداریم"  و "به مناسبت هـشتاد و هـشتمین روز استرداد استقلال" جلب نظر میکنند. این هم از هـمان عـناوین یکـنواحت ، متحدالمآل ، بی مزه و باصطلاح "بی شرنگی" است، که خواننده را اصلاً به متن مقاله جلب کرده نمیتواند. پیش ذهـن مبتکر نویسنده "عـنوان" کم نیست. بلی یک نویسنده میتواند برای مقالۀ خود عـنوانی را برگزیند، که سابقه ندارد و یا که سابقۀ نادر دارد. عـنوان ساختن کار مشکل نیست و هـر نویسنده ای که قـدرت نوشتن مقالات جالب را دارد، میتواند عـنوانی را برای نوشتۀ خود برگزیند، که به نظر خواننده آشنا نیست و یا کمتر آشناست. عـنوان جالب خود تبلیغات و اعلان خوبیست برای یک مقاله. 

به عـقـیدۀ من نویسنده ای که به گفـتار خود اطمینان نداشته باشد، سخن از قـیزۀ  قـلمش  میگریزد. چقـدر بد است اگر نویسنده چیزی بخواهـد و روش و طرز اداء و اطوار گفـتارش، چیزی دیگر.

این اما نگفـته نماند، که مراتب بالا محض متوجه مقالاتیست که به تقـریب و مناسبت مسأله ای نگاشته میشوند. یعنی که در این نوشته مخاطب من ، عـناوین کتب و مقالات عـلمی و تحقـیقی و حتی ترجمه ها نیستند.

خوانندۀ عـزیز هـرگز این گمان را نبرد، که گویا با جملات بالا خواسته ام از نوشته ها و عـناوین نوشته های خویش تعریف و توصیف کنم؛ هـرگز نی!!!  نوشته های این کمین همانند که اند و با تقـدیر و توصیف همچو منی ارزششان بالا نمیرود، همان گونه که  با توبیخ کسی از ارجشان کاسته هم نمیگردد.  

 

**************

 

*  "قـلی" ( به ضمۀ اول، کسرۀ دوم و یای معروف ) اصطلاح کابلی و در معنای "سخن چند پهلو ، طنز ، کــَور" است و "قـلی پراندن" عمل استعمال "قـلی"  و "قـلی پران" کسیست که همیشه قـلی میپراند.

 

                                                  ----------------------

                                                    --------------------

 

بعد از نقـل همان یادداشت میروم به اصل مطلب، که "جهان خواب ها" و به اصطلاح دینی "عالم برزخ" است.

نظر به معتقـدات دین مبین اسلام وقـتی انسان می میرد ، به خواب  فـرو میرود ، خوابی که تا برپاگشتن روز جزاء یا روز قـیامت که روز رستاخیز است، ادامه دارد. هـر انسان می میرد و باصطلاح مثل مشهور ما "مرگ شتری است که پیش دروازۀ هـر کس میخوابد" و جای شکر است که چنین است. پیش "مرگ"  توانگر و درویش و خوب و بد و زشت و زیبا و عالم و امی و متقی و معصیتکار ...، همه یکسانند. و شاید یگانه مساواتی که درین عالم سراغ داریم در مقـولۀ "مردن" و "مرگ" گنجانیده شده  باشد.

چون انسان بمیرد ــ و چه خوب است که هـمه میمیریم ــ در"عالم برزخ" قـرار میگیرد که "عالم خواب" است. و چون همه و بدون  استثناء بدین خواب میرویم ، من این عالم را "جهان خواب ها" نامیدم.

 

در مورد "خواب"  و "بیدار شدن" و شباهـت هـردو به "مرگ" و "رستاخیز" در کلام بزرگان عـرفان و تصوف ما زیاد سخن رفـته.  از علامۀ مرحوم مرتضی مطهری، که تبحری در عـلوم اسلامی داشت و استاد این فـن بود ، کتب و رسالات فـراوانی در بارۀ مسایل دینی بجا مانده ، از جمله رساله ای بنام "زندگی جاوید  یا حیات اخروی" *. وی در این رساله از "عالم برزخ" و "قـیامت" می گوید و سخن را به رؤیت آیات قـرآنی و روایات بزرگان دین اسلام ، میپرورد. از جمله در صفحات 44 تا 46 این رساله گوید :

« ما چه میدانیم ، شاید همۀ منظومۀ خورشیدی ما و همۀ ستارگان و کهکشانها و هـرچه ما آنرا به نام نظام طبیعت میشناسیم، تابع یک نظام کلی تر باشد و همۀ میلیونها و میلیاردها سالی که از جریان طبیعت سراغ داریم، به منزلۀ قـسمتی از یک فـصل و یا به منزلۀ یک روز از یک فـصل از یک گردش کلی تر باشد و این فـصل که فعلاً فـصل حیات و زندگی است، تبدیل به فـصلی دیگر خواهـد شد که فـصل خاموشی و افـسردگی است و باز آن نظام کلی تر که همۀ منظومۀ شمسی ما و ستارگان و کهکشانها جزئی از آن است، حیات و زندگی را به شکلی دیگر از سر خواهـد گرفــت....

قـرآن کریم می گوید ،  قـیامت تجدید حیات است و تجدید حیات چیزی است که نمونۀ کوچک آن را در روی زمین می بینیم. در حدیث است که پیغمر اکرم فـرمود : "اذا رأیتم الربیع فاکثروا ذکر النشور" یعنی "وقـتی بهار را دیدید بسیار از قـیامت یاد کنید" یعنی بهار مثالی و الگوئی از قـیامت است.

مولوی گوید :

 

   این بهار نو ز بعد برگریز          هـست برهان بر وجود رستخیز

                                                   .......

و هم او در دیوان شمس میگوید :

 

فــــــــروشدن چــــــــو بدیدی برآمدن بنگر          غـروب ، شمس و قــــمر را چرا زیان باشد؟

کدام دانه فـرو رفـت در زمین که نـرُ ست؟           چــــــــرا به دانــــــۀ انسانت این گمان باشد؟

 

» (ختم نقـل قـول )

تبصره بر این سخنان و اینکه این افکار تا چه حد با طبیعیات  و عـلوم طبیعی امروزی سر سازش دارند ، فـعلاً ناگفـته بماند. اگر فـرصتی دست داد، ان شاء الله در زمینه خواهـم نگاشت.

 

علامه مطهری  در صفحات 58 ــ 60 این اثر که آخر  رساله است ، چنین گوید :

« مسأله ای که اکنون طرح می شود اینست که دنیا و طبیعت مساوی است با تغییر و دگرگونی و عـدم ثبات. یعنی در طبیعت هـر مقـصود و غـایتی که در نظر بگیریم خود آن به نوبۀ خود ناثابت و تغییر پذیر است، همۀ مراحل طبیعت "منزل" است و خاصیت منازل بین راه را دارد، هـیچکدام مقـصد نهائی نیست.

اینجاست که فکر بیهودگی و پوچی در آفـرینش برای گروهی پیدا شده است. میگویند جهان حکم قافـله ای را دارد که دائماً در حرکت است  و منزل عـوض میکند و هـیچگاه به مقـصد واقعی نمیرسد. هـر مقـصد به نوبۀ خود یک منزل است زیرا طبیعت از آن نیز عـبور میکند و آنرا پشت سر میگذارد. بدیهی است که یک حرکت و یک سفـر آنگاه معنی و مفهوم پیدا میکند که یک مقـصد واقعی در انتظار باشد. اما اگر همۀ مقـصدها عـبارت باشد از منزل ها،  و رفـتنها رسیدنها نداشته باشد ، این حرکت و این سفـر جز بیهودگیها چیزی نیست. اگر بنا است پشت سر هـر هـستی نیستی باشد و هـر آبادی بدنبال خود خرابی بیاورد و هـر رسیدن برای جا خالی کردن باشد ، پس آنچه بر نظام جهان حاکم است، جز سرگشتگی و تکرار مکررات چیزی نیست. پس هـستی بر پوچی ایستاده است.

پاسخی که قـرآن میدهـد اینست که آری اگر تنها طبیعت و دنیا بود و بس ، اگر همۀ زادنها برای مردن، و همۀ روئیدنها و سبز و خرم شدنها برای زرد و خشک و متلاشی شدن و همۀ نو شدنها برای کهنه شدن بود، جای این اشکال و شبهه بود. اما اینگونه اظهار نظرها در بارۀ هـستی از "دید ناقـص" سرچشمه میگیرد. از آنجا ناشی میشود که هـستی در قالب محدود دنیا و طبیعت محصور فـرض شود ، اما هـستی به دنیا و طبیعت محصور نمی شود. دنیا "روز اول" است. روز اول "روز آخر" به دنبال دارد. دنیا رفـتن است و آخرت رسیدن....  دنیا خانۀ عـبور و آخرت خانۀ اقامت است. آخرت است که به دنیا معنی میدهـد ، زیرا مقـصد است که به حرکت و تکاپو معنی و مفهوم میدهـد.

اگر جهان آخرت که جهان جاودانگی است نبود، جهان مقـصد نهائی نداشت که واقعاً مقـصد باشد نه "مرحله" و "منزل" ، گردش روزگار چیزی از نوع سرگشتگی بود و به اصطلاح قـرآن خلقـت و آفـرینش "عـبث" و "باطل" و "لهو" بود. اما پیامبران آمده اند که جلو این اشتباه اساسی را بگیرند و ما را به حقـیقـتی آگاه سازند که ندانستن آن سراسر هـستی را در نظر ما پوچ و بی معنی میکند و اندیشۀ پوچی را در مغـز ما رسوخ میدهـد. با رسوخ اندیشۀ پوچی  و به عـبارت دیگر پوچ پنداری ، خود ما به صورت موجودی پوچ و بی معنی و بی هـدف در می آئیم. یکی از آثار ایمان و اعـتقاد به عالم آخرت اینست که ما را از پوچ پنداری و پوچ بودن نجات می بخشد و به ما و اندیشه و هـستی ما معنی می دهـد. » (پایان نقـل قـول )

دانشمندان و عـلمای دینی ــ و از جمله مرحوم عـلامه مطهری در کتاب "عـدل الهی" ــ میگویند، که اگر در پی این "دنیا" "آخرت"ی  و حساب و کتابی و پاداش و کیفـری نباشد،  ثابت میگردد بنیاد نظام جهان گویا بر" بیعدالتی" نهاده شده است.  و مثلاً دلیل می آرند که چه بسا حق تلفی هائی نیست که درین جهان رخ نمیدهـند و فاعـل و عامل آنها مُجازات نمیگردند. چه ظلم و ستم و جنایتی نیست که درین جهان صورت نمیگیرد و مسبب آن عـقـوبت نمیگردد. چه امور نیک و پسندیده نیست که از دست انسانها سرمیزند و مجریان آنها پاداشی نمیگیرند. چه کارهای خیر و بشرخواهانه و خداپسندانه نیست، که از دست بسا کسان سر میزند، ولی عاملان آنها مکافاتی نمی بینند. یعنی که در این دنیا بسا کارها بدون پاداش و کیفـر میمانند. پس اگر آخرتی و روز حسابی در کار نباشد، مظلوم  به حق خود نمیرسد. اگر محاسبۀ اخروی نباشد، که ضمن آن نیکوکار پاداش نیکوکاری خود را و بدکار سزای بدکاری خود را ببیند، ثابت میگردد که نظام دنیا و دستگاه خلقـت گویا بر "بیعدالتی" استوار شده  و خداوندی که این نظام و این دستگاه را خلق کرده، العیاذ بالله "ظالم" و "غـیرعادل" بوده است. و چون مسلمانان اعـتقاد راسخ به "عـدالت خداوندی" و وجود "خداوند عادل" دارند، راه دیگری نمی ماند، مگر اینکه پذیریم  که دنیای دیگری باید بیاید، تا حسابات ناتمام این جهان را تصفـیه نماید.

 

 

*****************

 

* "زندگی جاوید یا حیات اخروی" اثر مرحوم مرتضی مطهری ، انتشارات صدرا ، چاپخانۀ سپهر ، تهران

 

یادآوری :

یک زمانی ــ شاید ده سال پیش ــ هموطن عـزیزی ضمن سلسله مقالاتی در جریدۀ "امید" فـصل هائی از همین رساله را بعینهم در نوشته های خود میگنجانید، بدون اینکه مأخذ نوشتۀ خویش را ذکر کند و یا لا اقـل بگوید، که آنچه مینویسد، نقـلهای قـول است. من در همان زمان نامه ای خصوصی به جناب محمد قـوی کوشان نوشتم، تا به آن نویسندۀ ارجمند افغان حالی بسازد ، که آوردن کلام دیگران بدون ذکر مأخذ، کاریست ناروا  و نامشروع. در آن نامه این را هـم گفـته بودم، که خدا نکند که نوشته های این هموطن بدست کسی برسد، که رسالۀ "زندگی جاوید یا حیات اخروی" مرحوم مطهری را خوانده است. آن هموطن مگر بحثهای خود را در زمینه در چند شمارۀ دیگر هم ادامه داد و پراگرافهائی از آن رساله را نقـل کرده  و به نام خویش قـلمداد نمود.

وقـتی این سطور آخرین را مینویسم، به یاد بندۀ دیگر خدا و هموطن دیگری می افـتم که عـین همین کار را میکرد. وی که سلسله مقالاتی را زیر عـنوان "بدنبال آفـتاب از شرق تا غـرب ، سید جمال الدین افغانستانی" در جریدۀ "امید" نشر می کرد، مواد نوشتۀ خویش را از رسالۀ "جنبشهای اسلامی در صد سالۀ اخیر" مرحوم مطهری بعینهم  میگرفـت ، ولی مرجع نمیداد و نمیگفـت که نوشته هایش همه نقـل قـول از آن کتاب عـلامه مطهری مرحوم است. من در بخش دوم سلسلۀ "افغان ، افغانی ، افغانستانی" در زمینه بصورت بسیار دور انداخته و کاملاً مخفی اشارتی کرده بودم، بدون اینکه کوچکترین صراحتی کرده باشم ــ چنانکه او دانست و خدا و من. آن نویسندۀ عـزیز مگر قـلم را گرفـت و از آنطرف آبهای اوقـیانوس هـند، از بر اعـظم آستریلیا ، "دشنامنامه" ای نوشت و در جریدۀ "امید" نشر کرد و تا توانست فحش داد و باصطلاح کابلی "دوکاری" کرد. او بعوض اینکه از رازپوشی بنده ممنون میگشت، ظاهـراً موضوع مقالۀ "افغان ، افغانی ، افغانستانی" را بهانه قـرار داد و انتقام سختی ازین قـلم گرفـت. بنده  بازهـم از مُدارا کار گرفـته و در بخش سوم "افغان ، افغانی ، افغانستانی" بصورت کاملاً پوشیده تذکراتی داد ــ  چنان که او دانست و خدا و من. در همان وقـت مگر یادداشتی نوشت و خواست سّر آن نویسندۀ  "چتی زبان" و "فحاش" را فاش بسازد ، مگر از خدا ترسید و از نشرش اباء ورزید.   

سر پا ڼه

If you cannot properly view Pashto on this site please download our Pashto font

© COPYRIGHT 2005 ALL RIGHTS RESERVED 28-ASAD.COM